لب لباب مثنوي معنوي - 30
تمثيل آوردن گبر جهت ايمان مقلدان كه طالبان را از ايمان آوردن منع مي كند:*
يك مؤذن داشت بــــــــــــس آواز بد در ميان كافرستان بانــــــــــــگ زد
چند گفتندش مـــــــــــــگو بانگ نماز كه شود جنگ و عــــــداوت ها دراز
او ستيزه كـــــــرد و پس بي احتراز گفت در كافرستان بانـــــــــــگ نماز
خلق خائــف شد ز فتنه ي عامه اي خود بيامد كافري با جــــــــــــامه اي
پرس پرسان كاين مؤذن كو كجاست كه صلا و بانگ او راحـــــــت فزاست
هين چه راحـت بود زان آواز زشت؟ گفت كآوازش فتاد انــــــــــدر كُنشت
دختري دارم لـــــطيف و بس سني آرزو مي بود او را مـــــــــــــــــؤمني
هيچ اين سودا نمي رفت از سرش پندها مي داد چنـــــــــــــدين كافرش
هيچ چــــــــاره مي ندانستم درآن تا فرو خواند ايـــــــــــن مؤذّن آن اذان
گفت دختر چيست اين مكروه بانگ كه به گوشــــــــم آمد اين دو چار دانگ
خواهرش گفــــتا كه اين بانگ اذان هســـــــــــــــت اعلام و شعار مؤمنان
چون يقين گشــتش رخ او زرد شد از مسلـــــــــــــــماني دل او سرد شد
باز رَستم مـــن ز تشويش و عذاب دوش خوش خفتم در آن بي خوف خواب
راحتم ايـــــــــــــــن بود از آواز او هـــــــــــديه آوردم به شُكر آن مرد كو؟
هست ايمان شــــما زرق و مجاز راه زن همچــــــــــون كه آن بانگ نماز
آن كه ايمان يافت رفــت اندر امان كفـــــــــــــرهاي باقيان شد دو گمان
ليك از ايمان و صــــــــــدق بايزيد چند حســــــــرت در دل و جانم رسيد
آفتاب نيّر ايــــــــــــــــــمان شيخ گر نمايد رخ ز شــــــــــــرق جان شيخ
قطره اي زايمانش در بــحر ار رود بحر اندر قـــــــــــطره اش غرقه شود
يك ستاره در مـــــــــحمد رخ نمود تا فنا شــــــــــــــد گوهر گبر و جُهود
*« با اين همه ، دشوار توان دريافت كه آيا انسانيت خود في نفسه ... صرفا يك مرحله يا دورِ نوبتي در حيطه ي يك كل ، و در پيشروند صيرورت است يا نه ؟... آيا اين آمد شدن ِ ابدي را پاياني هست »
فردريش نيچه
انديشيدن در مورد عمق هستي آدمي، اضطراب ها ، اندوه ها ، چيستي مرگ و بطور كلي چيزهايي كه به اگزيستانس انسان مربوط است ، مرا به جاهايي ناشناخته و به قول حافظ به گردابي هائل مي كشاند. ذات ايمان چيست و بر عمق وجود آدمي چه تاثيري مي گذارد كه بنا بر آن مي توان كسي را داراي ايمان و ديگري را نا مؤمن خواند؟ ايمان بر كجاهاي وجود آدمي تاثير بيشتري دارد؟ چه نيازي به ايمان ورزي داريم؟ آيا ايمان نيز همانند عشق آمدني است ؟ چرا هستيم به جاي آنكه نباشيم ؟ چرا خدا هست به جاي آنكه نباشد ؟ وقتي از مولانا مي خوانم كه «ذات ايمان نعمت و لوتي هول / اي قناعت كرده از ايمان به قول » با خود مي گويم تا در مسير و راه پاسخ گويي به هستي قرار نگيرم نمي توانم در مورد ايمان ِ خود حرفي بزنم . ايمان از امن و امان و امنيت مي آيد . منظور از امنيت چيست ؟ امنيت در مقابل چه ؟ و برا ي چه ؟ آيا مي توان بدون آن امنيت هم زندگي كرد و در راه بود؟ اگر كسي بخواهد بالهاي خيالش را در آسماني غير از آسمان ايمان به پرواز درآورد چه آينده اي در انتظارش خواهد بود ؟ نمي خواهم خودم را گول بزنم . هرگز ! مي دانم كه هيچ نمي دانم !
استاد حسين عليزاده