لب لباب مثنوي معنوي - 24
اي ضيآءالحق حـــــسام الدّين تويي كه گـــــــذشت از مه به نورت مثنوي
همّـــــــــــــــــت عالي تو اي مرتجا مــــــــــي كشد اين را خدا داند كجا*
گردن اين مثـــــــــــنوي را بسته اي مي كشي آن سوي كه دانسته اي
مثنوي را چون تو مبـــــــــدا بوده اي گر فزون گـــــــردد تواش افزوده اي
چون چنين خواهي خدا خواهد چنين مي دهــــــــــــد حق آروزي متـّقين
با تو ما چون رز به تابستان خـــوشيم حكم داري هين بكش تا مي كشيم
همچنان مقـــــــــصود من زين مثنوي اي ضيآءالحق حــــسام الدين تويي
مثنوي انــــــــــــــدر فروع و در اصول جمله آن توست كـــــــردستي قبول
* مرتجا : اميد گاه ، جاي اميد ، مايه ي اميد
پس از غيبت شمس و غروب آن خورشيد ، شورْمايه ي جان و روح مولانا ديدار صلاح الدين زركوب بوده است. اين مرد ساده دل پاكجان عامي كه از علوم روزگار خود كمترين بهره اي نداشته ، چنان مورد عنايت و توجه مولانا قرار گرفت كه آتش حسد را در جان بسياري از پيرامونيان مولانا برافروخت.
نوشته اند كه يك روز هنگام عبور از بازار زركوبان «آواز ِ ضربِ تق تق ايشان (يعني زركوبان ) به گوش مباركش (يعني مولانا) رسيد. از خوشي آن ضرب شوري عجيب در مولانا ظاهر شد و به چرخ در آمد. شيخ (صلاح الدين) نعره زنان از دكان خود بيرون آمد و سر در قدم مولانا نهاده ، بي خود شد. مولانا او را در چرخ گرفته شيخ از حضرتش امان خواست كه مرا طاقت سماع خداوندگار نيست از آنكه از غايت رياضت قوي ضعيف شده ام، همانا كه به شاگردان دكان اشارت كرد كه اصلا ايست نكنند و دست از ضرب باز ندارند تا مولانا از سماع فارغ شدن. همچنان از وقت نماز ظهر تا نماز عصر مولانا در سماع بود ، از ناگاه گويندگان رسيدند و اين غزل آغاز كردند :
يكي گنجي پديد آمد در اين دكان زركوبي / زهي صورت! زهي معني ! زهي خوبي ! زهي خوبي !
مدت ارادت و شيفتگي اين دو ، ده سال به طول انجاميد و با مرگ صلاح الدين (در اول محرم 657 ه ق ) اين مضراب ديگر تارهاي روح مولانا از نواختن بازماند اما آن روح ناآرام در جستجوي مضرابي ديگر بود كه سرودْمايه ي خويش سازد و آن هم با جذبه ي حسام الدين چلبي حاصل شد.
حسام الدين حسن بن محمدبن حسن ارموي (متوفي 684) از خانداني همه اهل فتوت و جوانمردان بود و در روزگار صلاح الدين از ارادتمندان و فداكاران ، و پس از مرگ صلاح الدين مورد توجه بيش از حد و عنايت خاص مولانا قرار گرفت تا به حدي كه محرك اصلي طبع مولانا در سرودن مثنو ي شد و يكي از بزرگترين آثار انديشه و تفكر بشري از اين بابت مديون خواهش ها و كشش هاي او بوده است. مولانا مدت پانزده سال با حسام الدين صحبت و ديدار و گفتگو داشت و مثنوي معنوي حاصل لحظه هايي از همين ديدار ها و گفتارها بوده است.
حسام الدين حسن بن محمد بن حسن ، اصلا از مردم اُرميّه بوده است ، و احتمالا كُرد، كه خاندانش به قونيه مهاجرت كرده بودند . وي و خاندانش در سِلْكِ ارباب فتوت بوده اند كه در آسياي صغير بريشان عنوان «اَخي »(جمع : اخيان ) اطلاق مي شده است . برابر آنچه در ديگر نواحي ايران و عالم اسلامي عنوان ايشان « فتي » (جمع : فتيان) بوده است . حسام الدين را با عنوان چَلَبي ( برابر سيّدي ، سرور من ) نيز مي خوانده اند و اين عنوان او در غزليات مولانا به كرّات ديده مي شود ولي در مثنوي ، هيچ گاه ، به دليل وزن عروضي ، ظاهراً نيامده است يعني حدود بيست و پنج موردي كه در مثنوي به نام او اشارت رفته است هميشه به عنوان حسام الدين است . بنا بر تحقيق شادروان علامه محمد قزويني نَسَبِ حسام الدين به ابن يزدانيار اُرموي عارف بزرگ و مشهور قرن سوم مي رسيده است كه مي گويند گفته بود «شب با زبان كردي خوابيدم و با زبان عربي بيدار شدم.»
حُسام الدين كه يكي از بزرگ ترين خدمات را به فرهنگ بشري انجام داده و انگيزه ي سرايش مثنوي شريف بوده است ، اگر از خود سطري به جاي نگذاشته ، سبب شده است كه در همه ي آفاق گيتي همه جا نامش در كنار نام مولانا بُرده شود . معلوم نيست كه اگر كشش و جذبه ي طلب و خواستاري او نبود ، مثنوي ايا آغاز مي شد و تا به اين مرحله از كمال مي رسيد يا نه ؟ يك چيز ديگر را نبايد فراموش كرد كه شمس تبريز و صلاح الدين و حسام الدين ، «مخاطب »هاي خلاقيت مولانا بوده اند ، «مخاطب » در همان مفهومي كه باختين به عنوان « منِ ديگر » گوينده از آن سخن مي گويد و بنياد ديالگيسم (Dialogism ) خود را بر آن استوار كرده است.
بعد از وفات صلاح الدين ، مولانا ، حسام الدين را به جانشيني و شيخي خانقاه برگزيد و پس از وفات مولانا مولانا نيز رياست معنوي و جانشيني مولانا با او بود. وقتي از بهاء الدين وَلَد ، پسر ارشد مولانا خواستند كه بر جاي پدرش مولانا بنشيند او با كمال ادب و از روي فروتني جانشيني مولانا را تنها در خور حسام الدين ديد.
افلاكي نوشته است كه حسام الدين از مولانا درخواست كرد تا مولانا مثنويي در وزن منطق الطير عطار و به اسلوب حديقه ي سنايي (به طرز الاهي نامه ي حكيم ) بسرايد « تا در ميانِ عالميان يادگاري بماند » . در همين لحظه مولانا «از سر دستار مبارك خود » هژده بيت آغاز مثنوي را كه با «بشنو اين ني چون شكايت مي كند/ از جداييها حكايت مي كند » آغاز مي شود و تا آنجا كه گويد « در نيابد حال پخته هيچ خام / پس سخن كوتاه بايد والسلام » بيرون آورد و به حسام الدين داد و فرمود كه « پيش از آنك از ضمير مبارك شما اين داعيه سر زند و طبيعت تقاضا كند كه آن عالم الغيب و الشهاده و هو الرحمن الرحيم (قرآن 2/163) در دلم اين معاني را القا كرده بود كه اين نوع كتابي منظوم گفته آيد ...همچنان حضرت خداوندگار (مولانا ) از جاذبه ي آن سلطان احرار (حسام الدين ) شور و بي قراري را از سر گرفته در حالت سماع و حمام و قعود و قيام و نهوض و آرام به انشاد مثنويات مداومت نمودن گرفت . همچنان اتفاق افتادي كه از اول شب تا مطلع الفجر متوالي املا مي كرد و حضرت چلبي حسام الدين به سرعت تمام مي نبشت و مجموع نبشته را به آواز خوب بلند باز بر حضرت مولانا مي خواند .»
مقدمه ي غزليات شمس تبريز
محمد رضا شفيعي كدكني
استاد حسين عليزاده