لب لباب مثنوي معنوي - 32
عين اول – نهر اول – رشحه ي سوم
در بيان عبادت و آن سه مرتبه دارد:
1- اول عبادت و آن مر عامه مؤمنان راست و معني آن تذلل است و فرمانبرداري مر حضرت باري را جل ذكره .
2- و دوم عبوديت و آن مر خواص طريقت راست و حقيقت آن تصحيح نيت است و اثبات نسبت با حق و صدق ورزيدن در قصد به حضرت حق.
3- سوم عبودت است و آن خاصه ي اخص الخواص است و معني آن مشاهده ي قيام است به حق در طريق بندگي .
و اين جا سخن در آن است كه سالك بايد كه به شدت اجتهاد ، از التذاذ به عبادت باز نماند و طريق خدمت بسپُرد بي غرض ، تا وقتي كه مُزد به وي برسد:
ما خَلَقتُ الجن و النس ايـــــن بخوان جز عبادت نيست مقصود از جهان1
داوري مردي بخور انــــــــــــــــدر عمل تا شـــــــوي خورشيد گرم اندر حَمَل2
جهد كن تا نــــــــــور تو رخشان شود تا سلوك و خــــــــــدمتت آسان شود
كودكان را مـــــــــي بري مكتب به زور زان كه هستند از فـــــوايد چشم كور
چون شود واقــــــف به مكتب مي رود جانش از رفتن شـــــــكفته مي شود
مي رود كـــــــــودك به مكتب پيچ پيچ چون نديد از مــــــــزد كار خويش هيچ
چون كند در كيسه دانگي دست مزد آن گهان بي خواب گردد شب چو دزد3
جهد كن تا مزد طاعت در رســــــــــد بر مطيعان آن گــــــــــــــهت آيد حسد
ذوق دارد هر كســـــــــي در طاعتي لاجرم نشكيبد از وي ساعــــــــــــتي4
1- و ما خلقت الجن و النس الا ليعبدون : و جن و انس را جز براي آنكه مرا بپرستند ، نيافريده ام .(آيه 51/56)
2- از قضاوت و داوري مردي بزرگ در رفتار و اعمالت استفاده كن تا مثل خورشيد در برج حَمَل گرم و سوزنده شوي.
3- اگر در ازاي كاري كه كردي دستمزدي نصيبت گردد چون دزدان در شب بي خواب مي گردي و جهت افزايش دستمزدت تلاش بيشتري خواهي كرد. (اگر نتيجه ي كارت را ببيني تلاشت افزون خواهد شد . )
4- انسانها در بعضي حال و احوال ذوق انجام كاري را دارند اما اين ذوق هميشگي و پايدار نيست . و براي اينكه اين ذوق مستمر باشد بايد به جهد و تلاش افزون بر طاقت پرداخت تا مزد طاعت در رسد.
* نمي دانم چرا به عبادتي كه براي دست مزدي باشد علاقه اي ندارم ؟ و بارها و بارها از بحث ثواب و عقاب فرار كرده ام چرا كه حس مي كنم پرستيدن ، اگر چه در ظاهر عبادتي است به سبك يك شريعت (كه در اين مورد هم مطمئن نيستم ) اما در باطن بسيار با اين ظاهر تفاوت خواهد داشت و بسيار فراتر از اين اعمال ظاهري آن هم به سبك يك شريعت خاص خواهد رفت تا جايي كه بعضي وقتها به اين نتيجه مي رسم كه در بسياري از موارد ظاهري كه ما به آن منتسب هستيم با باطني كه خواهان آن بايد باشيم تناقضي اساسي و بنيادي دارد. و واقعا معتقدم كه اگر منظور از پرستيدن همين ظاهر بسيار ناقصي است كه انسانها انجام مي دهند چه سئوالات جان گدازي كه از پي اين انديشه به سراغ آدمي نخواهد آمد . حس مي كنم رازي بس پيچيده ي ساده در پس اين پرده ي بس ساده ي پيچيده نهان است . اين آگاهيي كه هستي درباره ي خويش دارد كجاست ؟ و اگر هستي وجود نمي داشت اين آگاهي به كجا مي رفت ؟ چه نيازي ما را به اين انديشه مي كشاند كه ذهن برتري وراي اذهان انسانها وجود دارد ؟
استاد حسين عليزاده