تبليغاتX
مولانا و موسیقی

حافظ شيرازي غزلي بسيار زيبا دارد با اين مطلع :

ديدم بخواب دوش كه ماهي برآمدي     كز عكس روي او شب هجران سر آمدي

تو اين غزل سه بيت هست كه خيلي دوستشون دارم و اين هم اون سه بيت :

فيض ازل به زور و زر ار آمدي بــدست            آب خضر نصيبه ي اسكنـــــــــدر آمدي

كي يـافتي رقيب تو چندين مجال ظلم              مظلومـــــي ار شبي به در داور آمدي

آنكو ترا به سنگــــــــدلي كرد رهنمون             اي كاشكي كه پاش به سنگي برآمدي
+ نوشته شده توسط محسن اهورایی در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 9:33 |

مناظره ي كدوبن با چنار

 

نشنيده اي كه زير چناري كدوبُني

بر رُست و بر دويد بَر او بر ، به روز بيست ؟

 

پرسيد از آن چنار كه تو چند روزه اي ؟

گفتا چنار سال مرا بيشتر از سي ست

 

خنديد پس بدو كه من از تو به بيست روز

برتر شدم بگوي كه اين كاهليتْ چيست ؟

 

او را چنار گفت كه امروز اي كدو

با تو مرا هنوز نه هنگام داوريست

 

فردا كه بر من و تو وزد باد مهرگان

آن گه شود پديد كه نامرد و مرد كيست

 

                                                                                          ناصر خسرو

 

 

+ نوشته شده توسط محسن اهورایی در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 14:31 |

به نام خدا

لب لباب مثنوي معنوي ص 55و56- (42)

نهر دوم- رشحه پنجم

در بيان حج

در بيان آن كه هر كسي را قبله اي است كه آن كعبه ي اوست و توجه دل بدان جانب دارد و عاشق صادقْ روي جز به جانب دوست نيارد و از هر جانب كه نگرد جز او نبيند :

كعبه ي جبريل و جان ها سدره اي                 قبله ي عبد البطون شد سفره اي

قبله ي عارف بود نور وصـــــــــــال                 قبله ي عقل مفلسف شد خـــــيال

قبله ي زاهــــــــــــــد بود يزدان بَرّ                 قبله ي مُطمِع بود هــــــــــميان زر

قبله ي باطـــــــن نشينان ذوالمنن                 قبله ي ظاهر پـــــــرستان روي زن

+ نوشته شده توسط محسن اهورایی در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 12:37 |

به نام خدا

ارتباط خداوند با طبيعت (ماحصل و مرور) : نقش اصلي خداوند در طبيعت ، از «خير اعلي » به « علت اولي » و سپس « ساعت ساز لاهوتي » تحول يافت . بدين سان برداشت مكانيكي يا ماشيني از طبيعت بر شناخت رايج پيشين از خداوند تاثير نهاد. نقش خداوند به عنوان رهايشگر تا حدود زيادي ناديده گرفته شد، و فعاليت او را فقط محدود به آفرينشگري انگاشتند. كوششهايي كه براي حفظ نقش و نفوذ مستمر خداوند در كارگاه هستي انجام گرفت ، نارسا بود . « خداوند رخنه پوش » پيشين ، كه براي رفع و رجوع جهل و مجهولات علمي به او متوسل مي شدند ، هم از لحاظ الهياتي ناخشنود كننده بود.

هر چند « اهل ذوق » قرن هفدهمي هنوز خود را مسيحي مي شمردند ، ولي سرانجام به تعريف و تصوري از خداوند رسيده بودند كه با خدا پرستي طبيعي (= دئيسم ) فرقي نداشت : خداوند دستگاه ماشين وار آفرينش را به كار انداخته و آن را به امان خود رها كرده بود. ولي يك دين زنده و فعال مستلزم ايمان به خدايي است كه با زندگي بشر ارتباط داشته باشد. در قرون وسطي ، حضور و حقيقت خداوند در همه ي وجوه فرهنگ ، چه فلسفه چه كيهان شناسي چه هنر چه ادبيات ، چه كليسا و آيين هاي مقدسش مشهود بود و اعتقاد به اعجاز و معجزه ، خداوند را حاضر و ناظر و نزديك و يافتني مي نماياند. از نظر مصلحان ديني (نظير لوتر1 و كالون 2) حضور خداوند در مسيح و در احساس بخشايش (= آمرزش ) همواره با زندگي شخصي و اجتماعي انسان ربط و تناسب داشته است ، متوديسم 3 و پيتيسم 4 قرن هجدهم بر آن بود كه خداوند ، به نحوي نهاني در افعال و احوال انسان دخالت دارد. ليبراليسم بر مفهوم حلول يا درون ماندگاري الوهي در طبيعت تاكيد داشت ، و خداوند را دخيل در زندگي جهان مي دانست.ولي خداي دئيسم (= خداپرستي طبيعي ) مهجور تر از آن بود كه تعهد ديني القا كند. امروزه هنوز ما با مساله اي كه «اهل ذوق» با آن مواجه بودند ، دست و پنجه نرم مي كنيم : وجوه افعال و نحوه ي فعاليت خداوند در رابطه با نظام طبيعت و پژوهش هاي علمي كدام است ؟ خداوند چگونه در جهاني قانونمند ، عمل مي كند؟

1-      لوتر : مصلح ديني آلماني (1483-1546) و موسس فرقه پروتستان مسيحي .

2-      كا لون : مصلح مذهبي پروتستاني .

3-      متوديسم :نهضت احياگرانه اي در كليساي انگلستان كه توسط جان و چارلز وسلي آغاز شد.

4-      پيتيسم : = تورع : نهضتي ديني در كليساي لوتري آلمان كه در اواخر قرن هفدهم برپا شد. موسس آن متا له آلماني ف.ي.شپنر (1635-1705)بود.

5-      مراد مولف از ليبرا ليسم معناي اخص آن ليبرا ليسم كلامي يا كلام ليبرال است كه سلوك ديني را مبتني بر اعتبار سنت نمي داند و نمونه ي نماياني از آن در آثار فردريش شلاير ماخر (1768-1834) فيلسوف و متكلم آلماني كه يكي از صاحبنظران بزرگ پروتستان و موسس ا لهيات جديد شمرده مي شود ، منعكس و مطرح است. از ارمغان هاي فرهنگ رنسانس است ، در عصر عقل يا روشنگري نقطه ي عطف و اوج تازه اي مي يابد. گا ليله ، نيوتون ، دكارت ، اسپينوزا ، لايبنيتس ، افلاطونيان كمبريج (نحله اي فلسفي – عرفاني – ديني كه با شركت گروهي از فيلسوفان و متكلمان دانشگاه كمبريج در قرن هفدهم به رهبري را لف كدورث و هنري مور تشكيل شد و پشتوانه ي فكري اش آراء افلاطون و نو افلاطونيان و هدف اصلي اش ا لفت دادن بين علم و دين و مقابله با تعصبات كالوينيسم و نيز ماترياليسم كساني چون هابس بود .) ، لاك ، هيوم ، روسو و كانت هر يك سهمي در تكوين و توسعه ي اين جريان داشته اند. مراحل برجسته ي اين ليبرا ليسم از اين قرار است : سست شدن تدريجي اعتقاد شديد به وحي ، جانشين شدن تدريجي آرمانهاي دنيوي به جاي پرواي آخرت و انديشه ي رستگاري اخروي ، ضعيف شدن اعتبار كتاب مقدس در عرصه ي ا لهيات ، به موازات تفوق يافتن فلسفه و علوم در تعبير و تفسير دين . و سرانجام احياي مجدد مضامين و مفاهيم اصلي ايمان مسيحي .

علم و دين نوشته ي ايان باربور ترجمه ي بهاء الدين خرمشاهي  – صفحه ي 65 و 66.

 

+ نوشته شده توسط محسن اهورایی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 8:57 |

به دكتر جهانگير رافت

 

نخستين كه در جهان ديدم

از شادي غريو بر كشيدم:

« من ام ، آه

آن معجزت ِ نهايي

بر سياره ي كوچكِ آب و گياه !‌»

 

آن گاه كه در جهان زيستم

از شگفتي بر خود تپيدم :

ميراث خوار ِ آن سفاهت ِ ناباور بودن

كه به چشم و به گوش مي ديدم و مي شنيدم !

 

چندان كه در پيرامنِ خويشتن ديدم

به ناباوري گريه در گلو شكسته بودم :

بنگر چه درشتناك تيغ بر سرِ من آخته

آن كه باور ِ بي دريغ در او بسته بودم .

 

اكنون كه سراچه ي اعجاز پس ِ پُشت مي گذارم

به جز آه ِ حسرتي با من نيست :

تَبَري غرقه ي خون

                       بر سكوي باور ِ بي يقين و

باريكه ي خوني كه از بلنداي يقين جاري ست.

                                                                                                       12 اسفند ِ 1377

احمد شاملو حديث بي قراري ماهان

+ نوشته شده توسط محسن اهورایی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 12:41 |

در اين خانه ، ك‍‍ژي اي دل ! گهي راست

                                                برون رو هَي كه خانه خانه ي ماست

تو خـــــــــواهي كه مرا مستور داري

                                                 منم روز و هميشه روز رســــواست

تـــــــــو ميرابي كه بر جو حكم داري

                                                 به جو اندر نگـنجد جان كه درياست

صلا! اي آفـــــــــــــــــــــــتاب لامكاني

                                                 كه ذرّه ذرّه از تــــــــــــــابش ثُريّاست

بحمدالله به عشق او بجـــــــــــستيم

                                                  از اين تنگي كه محــراب و چليپاست

دُهل بــــــــــــرگير و در بازار مي رَو

                                                  ندا مي كُن كه يوسف خـوب سيماست

                              دريدم پرده ي نامــــوس و سالوس

                             كه جان ِ من ز جان ِ خويش برخاست

 

محراب و چليپا : محراب رمز  ِ مسلماني و چليپا رمز  ِ مسيحيت و اين دو در اين جا تعبيري است از مطلق ِ دين . مولانا مي خواهد بگويد عشق ، حقيقتي است فوق ِ همه ي اديان و شرايع ، و در تنگناي منازعاتِ ديني جاي نمي گيرد.(محمدرضا شفيعي كدكني ،غزليات شمس تبريز،جلد۱،ص۲۷۱)

+ نوشته شده توسط محسن اهورایی در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 5:22 |

به نام خدا

ارتباط خداوند با طبيعت (4) : حرف لاپلاس در مورد نقش خداوند در حركت سيارات ، درست بود كه مي گفت :« من نيازي به آن فرضيه (=دخالت مداوم خداوند) ندارم .» نارسايي الهياتي اين گونه احكام نيوتون را لايبنيتز *چنين نشان داد:« خداوندِ كامل نبايستي دستگاهي ناقص آفريده باشد ، كه نياز به تصحيح گاه به گاه داشته باشد . » ايراد هاي بيشتري هم وارد است از اين دست كه خداوند لاجرم بايستي رخنه ياب كيهان باشد ، كه درز و رخنه هاي دستگاه خلقتش را تعمير مي كند ، و محافظه كار مفرط باشد ، كه صرفا در بند حفظ وضع موجود است. اين همان «خداوند رخنه پوش » است كه گفتيم براي پرده پوشاندن و توجيه بعضي موارد جهل علمي ، بدان متوسل مي شدند ، و مقدر بود كه هرچه پرتو افشاني دانش جديد بيشتر مي شود ، بيشتر عقب نشيني كند تا سرانجام به هيات « معمار بازنشسته » يا خداي بي عملي كه در خدا پرستي طبيعي (= دييسم ) مطرح است ، در آيد.

بدينسان بسياري از «اهل ذوق » به اينجا مي رسيدند كه نقش خداوند را تا حد علت اولي تقليل دهند. خير خواهي خداوندي (= وجوب اصلح ) را همانا در عمل اوليه ي آفرينش مي دانستند نه در مهر پدرانه ي مدام . ولي از همين نقش محدود، نيرومندانه دفاع مي كردند ، زيرا مي خواستند بي آنكه چندان خود را با مساله نظم و سامانمندي جهان آشنا سازند ، تفوق روح را بر ماده تاييد و تحكيم كنند. اهل ذوق :

 بر خلاف هابس** ، عقيده بر اين داشتند كه جهان محصول اراده اي آگاه و هدفي حكيمانه است ، نه بخت و اتفاق .

و بر خلاف لايبنيتز ، بر اين بودند كه آفرينش ، عمل اراده و اختيار خداوند است ، نه ضرورت عقلاني .

و بر خلاف اسپينوزا*** اعتقاد داشتند كه خداوند جدا از جهان و بيرون از آن است ، نه يگانه با شبكه اي از قوانين تسخير ناپذير.

هر چند نقش خداوند عميقا كاهش يافته بود ، هنوز مفهوم خداوند ، مفهومي سنتي بود و ناظر به عقل و اراده اي متشخص ، نه مطلق وحدت وجودي .

وستفال مي نويسد :« نتيجه ي نهايي ملاحظات « اهل ذوق » ، در باب مشيت ، چنانكه از آراي نيوتون در همين مورد بر مي آيد ، منتهي به ترك مشيت خاص ، و تاييد شديد مشيت عام شده بود. اينان قائل بودند كه جهان يك ماشين خود گردان نيست ؛ و چيرگي روح را بر ماده ، در آفرينش ، تصديق مي كردند.

-------------------------------------

*لايبنيتس = گوتفريد ويلهلم لايبنيتس(1646-1816) : فيلسوف و عالم طبيعي و رياضي ، و سياستمدار ، مورخ ، حقوقدان و اقتصاددان آلماني قائل به جوهر فرد  monodology مبتكر حساب ديفرانسيل و انتگرال (= حساب فاضله و جامعه كه در اين مورد هم او هم نيوتون ، به توارد و مستقل از يكديگر ابتكار كردند) و همچنين از داعيان

به وحدت جهان مسيحيت و عطف توجه اروپائيان به شرق در سياست بود .

** تامس هابس :1679 -1588فيلسوف انگليسي و صاحب نظر در علم سياست

*** بنديكتوس (= باروخ ) اسپينوزا (1632-1677) : فيلسوف اصالت عقلي و وحدت وجودي هلندي . توحيد او با  توحيد معهود در اديان توحيدي ، از جمله يهوديت كه دين آبا و اجدادي او بود ، فرق داشت. به هيمن جهت از جامعه ي يهودي هلند طرد و تكفير شد. همواره در عفاف و انزوا و قناعت و شرافت زيست. عرفان او بيشتر در همين سلوك اخلاقي ، و صحو عقلاني و استدلال فلسفي رياضي وار خلاصه مي شد. وحدت وجود او خالي از رنگ عاطفي و ديني است ، و به ويژه با وحدت وجود عرفاي ما فرق دارد. كتاب اخلاق ( اتيك ) او به فارسي ترجمه شده است.  

علم و دين نوشته ي ايان باربور ترجمه ي بهاء الدين خرمشاهي  – صفحه ي 52 و 53 .

+ نوشته شده توسط محسن اهورایی در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 4:46 |

شبانه

بي آرزو چه مي كني اي دوست ؟

 

- به ملال ،

در خود به ملال

با يكي مُرده سخن مي گويم.

 

                                شب ، خامُش اِستاده هوا

                               و ز آخرين هياهوي پرندگان ِ كوچ

                               ديرگاه ها مي گذرد.

                               اشك بي بهانه ام آيا

                               تلخه ي اين تالاب نيست ؟

 

-  از اين گونه

                   بي اشك

به چه مي گريي ؟

 

-   مگر آن زمستان ِ خاموش ِ خشك

                                                    در من است.

 

                                              

                                       به هر اندازه كه بيگانه وار

                                       به شانه بَرَت سَر نهم

                                      سنگ باري آشناست

                                      سنگ باري آشناست غم.

 

 

احمد شاملو حديث بي قراري ماهان  22/خرداد/1373

+ نوشته شده توسط محسن اهورایی در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 10:55 |
سوگ سرودي براي پرويز مشکاتيان

محمدرضا شفيعي کدکني

اي دوست وقتً خفتن و خاموشي ات نبود

وز اين ديار دورً فراموشي ات نبود

تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب

با خاکً تيره روزً هماغوشي ات نبود

ميخانه ها ز نعره تو مست مي شدند

رندي حريفً مستي و مي نوشي ات نبود

دودً چراغ موشيً دزدان ترا چنين

مدهوش کرد و موسمً خاموشي ات نبود

سهراب اضطراب وطن بودي و کسي

زينان به فکرً داروي بيهوشي ات نبود

در پرده ماند نغمه آزاديً وطن

کانديشه جز به رفتن و چاوشي ات نبود

در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند

زين نغمه هيچ گاه فراموشي ات نبود

اي سوگوار صبح نشابورً سرمه گون

عصري چنين سزاي سيه پوشي ات نبود

21 سپتامبر 2009، پرينستون

ضميمه ي روزنامه اعتماد - پنجشنبه ۹ مهر ۱۳۸۸
+ نوشته شده توسط محسن اهورایی در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 10:51 |

به نام خدا

لب لباب مثنوي معنوي ص 54و55- (41)

نهر دوم- رشحه پنجم

در بيان حج

حكايت

سوي مــــــــــــكه شيخ امت با يزيد            از براي حج و عمره مـــــــــــــي دويد

او به هر شهري كه رفتي از نخست            مر عزيزان را بكردي بازجـــــــــــــست

بايزيز اندر سفر جـــــــــستي بسي             تا بيابد خضر وقت خـــــــــــــود كسي

ديد پيري با قدي همــــــــچون هلال              ديد در وي فر و گفتار رجــــــــــــــــال

پيش او بنشست و مي پـرسيد حال              يافتش درويش و هـــــم صاحب عيال

گفت عزم تو كـــــــــــــجا اي بايزيد                رخت غربت را كـــــجا خواهي كشيد

گفت قصد كعبه دارم از پـــــــــــگه                گفت هين بــــا خود چه داري زاد ره ؟

گفت دارم از درم نقــــــره دويست                نك ببسته سخت بر گوشه ردي است

گفت طوفي كن به گردم هـفت بار                ويــــــــــــن نكوتر از طواف حج شمار

وآن درم ها پيش مـــن نه اي جواد               دان كه حــج كردي و حاصل شد مراد

عمره كرده عمر باقـــــــــي يافتي               صاف گشتي بــــــــــر صفا بشتافتي

حق آن حقي كــه جانت ديده است               كه مرا بر بيت خود بگــــــــزيده است

كعبه هر چندي كــه خانه بر اوست               خلقت من نيز خانه ســــــــــر اوست

تا بكرد آن خـــــــانه را در وي نرفت               واندر اين خانه به جز آن حـــي نرفت

چون مـــــــرا ديدي خدا را ديده اي                گرد كعبه ي صدق بر گــــــرديده اي

خـــدمت من طاعت و حمد خداست               تا نپنداري كه حق از من جـــــداست

چشـــــــــــم نيكو باز كن در من نگر              تا ببيني نور حق انــــــــــــــــدر بشر

+ نوشته شده توسط محسن اهورایی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 10:30 |